اندر مصائبِ سربازشدن و قضایای دیگر… _1 1 اسپرانتو خوب پیش می‌رود. دوره‌ی Mi estas komencanto را تمام کرده‌ام و دوپنجمِ دوره‌ی Bildoj kaj Demandoj را هم گذرانده‌ام. طنزش این‌جاست که تازه فهمیده‌ام اوّل باید این‌دوره‌ی دوّمی را می‌گذراندم و بعد می‌رفتم سراغِ اوّلی! همه‌اش هم تقصیرِ این‌سایتِ E@I است‌که نوآموزِ ازهمه‌جابی‌خبر را آواره و ویلان می‌کند. (گفتم چرا این‌قدر دیر یاد می‌گیرم!) البتّه از حق نباید گذشت که سایتِ نازنینی است. با همه‌ی این سوتی‌های مَلَس باز شیرِ مادرشان حلالِ‌شان.   2 فردا باید بروم واکسنِ مننژیت بزنم و آن‌دیگری‌که آخرش‌هم یادنگرفتم دوگانه است یا سه‌گانه. چه‌چیزی میل دارید قربان؟ تبِ خفیف یا شدید؟ نظرتان راجع‌به کمی‌هذیانِ ملایم درحدّ کس‌شعر چیست؟   3 می‌خواستم بازهم انتحارِ اینترنتی کنم، امّا بعد دیدم چه‌قدر تامبلر را و این‌جا را دوست دارم…

اندر مصائبِ سربازشدن و قضایای دیگر… _1

1

اسپرانتو خوب پیش می‌رود. دوره‌ی Mi estas komencanto را تمام کرده‌ام و دوپنجمِ دوره‌ی Bildoj kaj Demandoj را هم گذرانده‌ام. طنزش این‌جاست که تازه فهمیده‌ام اوّل باید این‌دوره‌ی دوّمی را می‌گذراندم و بعد می‌رفتم سراغِ اوّلی! همه‌اش هم تقصیرِ این‌سایتِ E@I است‌که نوآموزِ ازهمه‌جابی‌خبر را آواره و ویلان می‌کند. (گفتم چرا این‌قدر دیر یاد می‌گیرم!) البتّه از حق نباید گذشت که سایتِ نازنینی است. با همه‌ی این سوتی‌های مَلَس باز شیرِ مادرشان حلالِ‌شان.

 

2

فردا باید بروم واکسنِ مننژیت بزنم و آن‌دیگری‌که آخرش‌هم یادنگرفتم دوگانه است یا سه‌گانه. چه‌چیزی میل دارید قربان؟ تبِ خفیف یا شدید؟ نظرتان راجع‌به کمی‌هذیانِ ملایم درحدّ کس‌شعر چیست؟

 

3

می‌خواستم بازهم انتحارِ اینترنتی کنم، امّا بعد دیدم چه‌قدر تامبلر را و این‌جا را دوست دارم…



Comments
انسانِ دوچرخه‌سوار 1 دوچرخه‌ام را از انباری درآوردم. زین‌اش را بالاکشاندم و شستم‌اش. تجربه‌ی بدیعِ آچارفرانسه.   2 خشک‌ام، سرد. هیچ‌چیز نمی‌بینم. هیچ نمی‌شنوم. فقط لمس می‌شوم و بو می‌کشم. توی چیزی‌نرم و نیم‌گرم فشرده می‌شوم و دندانم به چیزی‌چندضلعی چفت می‌شود. خشک و سرد، سرد و سفت. زمین دورِ سرم می‌چرخد. بوی خیسیِ زنگ به‌جانم می‌نشیند. به‌آن‌چیزِ سفت و سرد فشرده می‌شوم و چرخانده می‌شوم و چرخانده می‌شوم، آن‌قدر که دیگر مجالِ چرخانده‌شدن‌ام نماند. باز می‌شوم و از چیزِ نرمِ عرق‌کرده‌ای که بوی خودم را گرفته لای چیزهایی‌خشک و سرد می‌افتم. چیزی بالای سرم بسته می‌شود.   3 دلش که می‌گیرد می‌رود دوچرخه‌سواری. با دوچرخه‌ای که خودش همیشه می‌گوید هیچ‌وقت مالِ او نبوده در دلِ شب گم می‌شود. یک‌بار دیدم‌اش که ساعتِ یکِ شب وسطِ ماشین‌ها و موتورهایی که مثلِ تیرِ از چلّه‌ی کمان دررفته در خیابانِ به‌آن‌شلوغی می‌راندند به‌آرامی رکاب می‌زد، بی‌اعتنا به متلک‌های آدم‌های پُرشَر و شور؛ با سری‌که پایین انداخته بود و به‌آسفالتی‌که زیرِ پایَ‌ش می‌گذشت نگاه می‌کرد. خودم هیچ‌وقت نمی‌توانم این‌طور دوچرخه‌سواری کنم، سرم‌را که پایین بگیرم و به‌زیرِ پایَ‌م نگاه کنم دلم به‌هم می‌خورد. ازش‌که رد شدم، دیدم دست‌هایش را برداشت و روی زین راست ایستاد. رکاب می‌زد و به ماهِ تمام زل زده بود. گمانم ازآن‌هاست‌که شب‌ها با ماه عشق‌بازی می‌کنند.

انسانِ دوچرخه‌سوار

1

دوچرخه‌ام را از انباری درآوردم. زین‌اش را بالاکشاندم و شستم‌اش. تجربه‌ی بدیعِ آچارفرانسه.

 

2

خشک‌ام، سرد. هیچ‌چیز نمی‌بینم. هیچ نمی‌شنوم. فقط لمس می‌شوم و بو می‌کشم. توی چیزی‌نرم و نیم‌گرم فشرده می‌شوم و دندانم به چیزی‌چندضلعی چفت می‌شود. خشک و سرد، سرد و سفت. زمین دورِ سرم می‌چرخد. بوی خیسیِ زنگ به‌جانم می‌نشیند. به‌آن‌چیزِ سفت و سرد فشرده می‌شوم و چرخانده می‌شوم و چرخانده می‌شوم، آن‌قدر که دیگر مجالِ چرخانده‌شدن‌ام نماند. باز می‌شوم و از چیزِ نرمِ عرق‌کرده‌ای که بوی خودم را گرفته لای چیزهایی‌خشک و سرد می‌افتم. چیزی بالای سرم بسته می‌شود.

 

3

دلش که می‌گیرد می‌رود دوچرخه‌سواری. با دوچرخه‌ای که خودش همیشه می‌گوید هیچ‌وقت مالِ او نبوده در دلِ شب گم می‌شود. یک‌بار دیدم‌اش که ساعتِ یکِ شب وسطِ ماشین‌ها و موتورهایی که مثلِ تیرِ از چلّه‌ی کمان دررفته در خیابانِ به‌آن‌شلوغی می‌راندند به‌آرامی رکاب می‌زد، بی‌اعتنا به متلک‌های آدم‌های پُرشَر و شور؛ با سری‌که پایین انداخته بود و به‌آسفالتی‌که زیرِ پایَ‌ش می‌گذشت نگاه می‌کرد. خودم هیچ‌وقت نمی‌توانم این‌طور دوچرخه‌سواری کنم، سرم‌را که پایین بگیرم و به‌زیرِ پایَ‌م نگاه کنم دلم به‌هم می‌خورد. ازش‌که رد شدم، دیدم دست‌هایش را برداشت و روی زین راست ایستاد. رکاب می‌زد و به ماهِ تمام زل زده بود. گمانم ازآن‌هاست‌که شب‌ها با ماه عشق‌بازی می‌کنند.



Comments
8 شهریور 90 بعد از ماه‌ها انتظار، جنابِ مَجازیِ مکتب‌خانه‌ی عالیْ نتیجه‌ی نهاییِ ارشد را در یک‌کلمه به‌ام اعلام کرد: «مردود». _به خایه‌ام هم نیست، کما این‌که از اوّل‌اش برایم اهمّیّتی نداشت و آن‌قدر از دستِ زمین و زمان خسته‌ام که سربازی‌رفتن را، با همه‌ی سختی‌هایش، به‌مَنزِلَه‌ی تمدّدِ اعصاب خوش می‌دارم. شد انطفای حرارت بدان‌مثابه که موم رود در آتش و نقصان نیابد از تب و تاب* از بی‌خیالی نشستم آرشیوِ وب‌لاگِ «تراموا» را تا دسامبرِ 2009 خواندم و هِرهِر خندیدم، توی پارک نخی‌بهمن کشیدم و طرحی کشیدم، 25صفحه‌ای هزارویک‌شب خواندم، کمی اسپرانتو بُلغور کردم و این‌سطور نوشتم بدین‌نَسَق که تو خوانی. حالا ساعتی‌ست که به «خونِ ارغوان‌ها» گوش می‌دهم و به آینده‌هایی فکر می‌کنم که در خیال پروردم و هرگز نیامدند… * وحشی

8 شهریور 90

بعد از ماه‌ها انتظار، جنابِ مَجازیِ مکتب‌خانه‌ی عالیْ نتیجه‌ی نهاییِ ارشد را در یک‌کلمه به‌ام اعلام کرد: «مردود». _به خایه‌ام هم نیست، کما این‌که از اوّل‌اش برایم اهمّیّتی نداشت و آن‌قدر از دستِ زمین و زمان خسته‌ام که سربازی‌رفتن را، با همه‌ی سختی‌هایش، به‌مَنزِلَه‌ی تمدّدِ اعصاب خوش می‌دارم.

شد انطفای حرارت بدان‌مثابه که موم

رود در آتش و نقصان نیابد از تب و تاب*

از بی‌خیالی نشستم آرشیوِ وب‌لاگِ «تراموا» را تا دسامبرِ 2009 خواندم و هِرهِر خندیدم، توی پارک نخی‌بهمن کشیدم و طرحی کشیدم، 25صفحه‌ای هزارویک‌شب خواندم، کمی اسپرانتو بُلغور کردم و این‌سطور نوشتم بدین‌نَسَق که تو خوانی. حالا ساعتی‌ست که به «خونِ ارغوان‌ها» گوش می‌دهم و به آینده‌هایی فکر می‌کنم که در خیال پروردم و هرگز نیامدند…

* وحشی



Comments
پیرمرد لِخ‌لِخ‌کنان می‌آید، تکّه‌کارتنِ کهنه‌ای زیرش می‌گذارد و کنارم می‌نشیند. عصا را بینِ پاها می‌گذارد، پای راست را روی پای چپ می‌اندازد و دو دست‌را به‌اش می‌آویزد. موی سرش سفید و کوتاه است، سرش تا پشتِ فرق کم‌پشت شده –این فرقِ کم‌پشت لابد روزگاری پُر از موهای سیاه بوده. پیراهن‌اش همان سورمه‌ایِ سیرِ مستعملی‌ست که هرروز به‌تن‌اش می‌بینم، بی‌کُت. شلوارش به‌کهنگی می‌زند، کفش‌هایش را امّا تازه خریده است: کفِ سیاهِ‌شان اندکی از خاکِ زمین سفیدی می‌زند. عصا را روی پای راست می‌خواباند، به‌پهلوی راست می‌لمد، پای چپ را روی پای راست حواله می‌دهد و به کوچه‌ی انتهای پارک می‌نگرد. کمی مکث می‌کند، سرِ جای‌اش جابه‌جا می‌شود، دستِ راست‌را به‌عصا می‌فشرد، دستِ چپ را ستون می‌کند و آرام می‌خیزد. راه که می‌رود، عصا را با دستِ چپ می‌گیرد و اریب به‌چپ روی زمین می‌گذارد، روی عصا تکیه می‌دهد و پای راست را پیش می‌نهد تا دقیقه‌ای دیگر در خمِ کوچه گم شود.

پیرمرد لِخ‌لِخ‌کنان می‌آید، تکّه‌کارتنِ کهنه‌ای زیرش می‌گذارد و کنارم می‌نشیند. عصا را بینِ پاها می‌گذارد، پای راست را روی پای چپ می‌اندازد و دو دست‌را به‌اش می‌آویزد. موی سرش سفید و کوتاه است، سرش تا پشتِ فرق کم‌پشت شده –این فرقِ کم‌پشت لابد روزگاری پُر از موهای سیاه بوده. پیراهن‌اش همان سورمه‌ایِ سیرِ مستعملی‌ست که هرروز به‌تن‌اش می‌بینم، بی‌کُت. شلوارش به‌کهنگی می‌زند، کفش‌هایش را امّا تازه خریده است: کفِ سیاهِ‌شان اندکی از خاکِ زمین سفیدی می‌زند. عصا را روی پای راست می‌خواباند، به‌پهلوی راست می‌لمد، پای چپ را روی پای راست حواله می‌دهد و به کوچه‌ی انتهای پارک می‌نگرد. کمی مکث می‌کند، سرِ جای‌اش جابه‌جا می‌شود، دستِ راست‌را به‌عصا می‌فشرد، دستِ چپ را ستون می‌کند و آرام می‌خیزد. راه که می‌رود، عصا را با دستِ چپ می‌گیرد و اریب به‌چپ روی زمین می‌گذارد، روی عصا تکیه می‌دهد و پای راست را پیش می‌نهد تا دقیقه‌ای دیگر در خمِ کوچه گم شود.



Comments
یک‌درخت با گل‌های زردِ رنگ‌پریده‌ی کوچک، روئیده در پای‌اش. درخت از زمین دوشاخه می‌شود و بالا می‌رود. شاخه‌ی چپْ راست بالارفته و شاخه‌ی راست اریب روئیده و در میانه‌ی راهْ بازهم بیشتر به‌راست تنه انداخته. شاخه‌ی چپ 3شاخه شده، آن‌دیگری 2شاخه. برگ‌های مطبّقِ‌شان از انبوهی شاخه‌ها را درهم محو کرده‌اند و خودْ خوشه‌وار به‌سوی زمین باژگونه گشته‌اند. برگ‌های پایین، همیشه سربه‌زیرند؛ آن بالانشین‌ها سر سوی آسمان کرده‌اند و برگ‌های میانی بینِ آسمان و زمین مردّد مانده‌اند. عشقِ تو نهالِ حیرت آورد. درخت پریشان است. دسته‌دسته برگ‌های سبزش در همین روزهای آخرِ مرداد به‌زردی گرائیده‌اند. درخت، جوگندمی‌ست!

یک‌درخت با گل‌های زردِ رنگ‌پریده‌ی کوچک، روئیده در پای‌اش. درخت از زمین دوشاخه می‌شود و بالا می‌رود. شاخه‌ی چپْ راست بالارفته و شاخه‌ی راست اریب روئیده و در میانه‌ی راهْ بازهم بیشتر به‌راست تنه انداخته. شاخه‌ی چپ 3شاخه شده، آن‌دیگری 2شاخه. برگ‌های مطبّقِ‌شان از انبوهی شاخه‌ها را درهم محو کرده‌اند و خودْ خوشه‌وار به‌سوی زمین باژگونه گشته‌اند. برگ‌های پایین، همیشه سربه‌زیرند؛ آن بالانشین‌ها سر سوی آسمان کرده‌اند و برگ‌های میانی بینِ آسمان و زمین مردّد مانده‌اند.

عشقِ تو نهالِ حیرت آورد.

درخت پریشان است. دسته‌دسته برگ‌های سبزش در همین روزهای آخرِ مرداد به‌زردی گرائیده‌اند. درخت، جوگندمی‌ست!



Comments
«داستانِ یک‌شهر» را تمام کردم. “احمدِ محمود” را خیلی دوست دارم، خیلی کارهایش به‌دلم می‌نشیند. به‌اندازه‌ی «همسایه‌ها»یَ‌ش عالی نیست، امّا به‌جای خودش زیبا و ارزش‌مند و تکنیکی است. داستان‌را با 2 فلَش‌بَکِ زیبا در طولِ رمان تکّه‌تکّه کرده است و جالب است‌که رمان با فلَش‌بَکِ اوّل شروع می‌شود و این‌را تا فصلِ آخر را نخوانی نمی‌فهمی. توصیف‌هایش مثلِ قلم‌مو صحنه‌را جلوی چشمت نقّاشی می‌کند. از کلمه مثلِ خطّ و رنگ استفاده می‌کند. + شیرازه‌اش چندصفحه مانده بود تمام‌اش کنم که از آخر باز شد، تا نیمه باز شد. خدا رحمت کند مخترعِ چسبِ صحّافی را، و خدا بیامرزد پدرِ ابوالحسن‌خانِ کتابفروش را که طرزِ آماده‌کردنِ چسب را به‌ام یاد داد: دو قاشق چسب با کمی‌بیشتر از یک ته‌استکان آب، توی یک قوطیِ بی‌مصرف.

«داستانِ یک‌شهر» را تمام کردم. “احمدِ محمود” را خیلی دوست دارم، خیلی کارهایش به‌دلم می‌نشیند. به‌اندازه‌ی «همسایه‌ها»یَ‌ش عالی نیست، امّا به‌جای خودش زیبا و ارزش‌مند و تکنیکی است. داستان‌را با 2 فلَش‌بَکِ زیبا در طولِ رمان تکّه‌تکّه کرده است و جالب است‌که رمان با فلَش‌بَکِ اوّل شروع می‌شود و این‌را تا فصلِ آخر را نخوانی نمی‌فهمی. توصیف‌هایش مثلِ قلم‌مو صحنه‌را جلوی چشمت نقّاشی می‌کند. از کلمه مثلِ خطّ و رنگ استفاده می‌کند.

+ شیرازه‌اش چندصفحه مانده بود تمام‌اش کنم که از آخر باز شد، تا نیمه باز شد. خدا رحمت کند مخترعِ چسبِ صحّافی را، و خدا بیامرزد پدرِ ابوالحسن‌خانِ کتابفروش را که طرزِ آماده‌کردنِ چسب را به‌ام یاد داد: دو قاشق چسب با کمی‌بیشتر از یک ته‌استکان آب، توی یک قوطیِ بی‌مصرف.



Comments
یک 28مردادِ دیگر… • کفِ پارک با موزائیک‌های ساده‌ی بی‌شکل فرش شده است. مورچه‌ها، تک و توک لابه‌لاشان می‌گذرند. آفتابِ از رمق افتاده‌ی بعدازظهر اینک به شمالِ‌غربِ من رسیده‌است، تا پاکِشان از کمرکشِ درختانِ انتهای پارک بگذرد و ساعتی‌دیگر پشتِ ساختمانِ کوتاهِ بدشکل گم‌شود. نورش افتاده است بر پسربچّه‌ای که با پدرش بازی می‌کند و سایه‌ی بلندش، افتان و چرخان و رنگ‌باخته تا پیشِ پای من آمده است. ته‌سیگارهای مُرده لابه‌لای خالیِ موزائیک‌ها بی‌جان افتاده‌اند، و دوچرخه‌ی پسرکی از مقابلِ‌شان می‌گذرد و سایه‌های چرخانِ میله‌های نازکِ چرخ‌ها لحظه‌ای هاشورشان می‌زند. صدای چرخشِ چرخ‌های دوچرخه آرام است، خوش است… صداها، صدای عبورِ اتومبیل‌های قراضه‌ی بدترکیب از خیابانِ پشتِ سرم، صدای آدم‌ها و حرف‌ها و خنده‌هاشان که از گوشِ راستم می‌گذرد، صدای خنده‌ی لاقیدانه‌ی پسربچّه و نفس‌نفس‌زدنِ پدرش در برابرم، و صدای دوچرخه‌ی پسرک که این‌بار از پشتِ گوشِ چپم می‌گذرد. آفتابْ دیگر به‌لبِ بامِ ساختمانِ زشت رسیده‌است، آن‌جا که زیرِ دیوارش جوانانی بی‌حال از نشئه‌ی کراک و کریستال روی چمنِ نیم‌سوخته ولو شده‌اند و عُمر می‌کُشند. زمان بی‌هیچ فایده‌ای می‌گذرد، و غبارِ نرمِ فروپاشیده بر موزائیک‌ها زیرِ آخرین‌ذرّاتِ آفتاب می‌ماسد، بی‌باد…

یک 28مردادِ دیگر…

کفِ پارک با موزائیک‌های ساده‌ی بی‌شکل فرش شده است. مورچه‌ها، تک و توک لابه‌لاشان می‌گذرند. آفتابِ از رمق افتاده‌ی بعدازظهر اینک به شمالِ‌غربِ من رسیده‌است، تا پاکِشان از کمرکشِ درختانِ انتهای پارک بگذرد و ساعتی‌دیگر پشتِ ساختمانِ کوتاهِ بدشکل گم‌شود. نورش افتاده است بر پسربچّه‌ای که با پدرش بازی می‌کند و سایه‌ی بلندش، افتان و چرخان و رنگ‌باخته تا پیشِ پای من آمده است. ته‌سیگارهای مُرده لابه‌لای خالیِ موزائیک‌ها بی‌جان افتاده‌اند، و دوچرخه‌ی پسرکی از مقابلِ‌شان می‌گذرد و سایه‌های چرخانِ میله‌های نازکِ چرخ‌ها لحظه‌ای هاشورشان می‌زند. صدای چرخشِ چرخ‌های دوچرخه آرام است، خوش است… صداها، صدای عبورِ اتومبیل‌های قراضه‌ی بدترکیب از خیابانِ پشتِ سرم، صدای آدم‌ها و حرف‌ها و خنده‌هاشان که از گوشِ راستم می‌گذرد، صدای خنده‌ی لاقیدانه‌ی پسربچّه و نفس‌نفس‌زدنِ پدرش در برابرم، و صدای دوچرخه‌ی پسرک که این‌بار از پشتِ گوشِ چپم می‌گذرد. آفتابْ دیگر به‌لبِ بامِ ساختمانِ زشت رسیده‌است، آن‌جا که زیرِ دیوارش جوانانی بی‌حال از نشئه‌ی کراک و کریستال روی چمنِ نیم‌سوخته ولو شده‌اند و عُمر می‌کُشند. زمان بی‌هیچ فایده‌ای می‌گذرد، و غبارِ نرمِ فروپاشیده بر موزائیک‌ها زیرِ آخرین‌ذرّاتِ آفتاب می‌ماسد، بی‌باد…



Comments
«سکوت-مقاومت-انکار» چه‌قدر زخم‌خورده است این‌دیوار… جای چسب‌های کنده‌شده چون‌داغِ غم بر تن‌اش مانده تا عبورِ بی‌رحمِ زمان تیره و تارش کند و پُرخروش بر جنازه‌اش بگذرد و بی‌اعتنا؛ و او بماند مانده و پوک و خشک. چه‌صبور و ساکت است این‌دیوار، چه‌قدر زخم‌خورده… • Neden? ابراهیم تاتلیسس از تهِ دل می‌خواند و آخ پُرغصّه می‌خواند و آتش به‌جانم می‌زند، و از من جز گریستن برآن‌چه این‌همه‌سال بر سرم رفته چه برمی‌آید؟ • جلدِ دوّمِ هزار و یک‌شب چه بی‌خیر و برکت بود! جز دو سه جا باقی‌اش کشتارِ دقایق بود؛ و خب من استادِ این قتل‌های غم‌انگیزم. + به‌دلم افتاده «خصال و افعالِ نجیب‌زاده‌ی نام‌دارْ “دُن‌کیشُتِ مانْشی”» را شروع کنم. تو می‌گویی مابِینِ این‌همه نازنینانِ کاغذی که محاصره‌ام کرده‌اند، این‌یکی‌را هم بر سرم آوارکنم؟

«سکوت-مقاومت-انکار»

چه‌قدر زخم‌خورده است این‌دیوار… جای چسب‌های کنده‌شده چون‌داغِ غم بر تن‌اش مانده تا عبورِ بی‌رحمِ زمان تیره و تارش کند و پُرخروش بر جنازه‌اش بگذرد و بی‌اعتنا؛ و او بماند مانده و پوک و خشک. چه‌صبور و ساکت است این‌دیوار، چه‌قدر زخم‌خورده…

Neden?

ابراهیم تاتلیسس از تهِ دل می‌خواند و آخ پُرغصّه می‌خواند و آتش به‌جانم می‌زند، و از من جز گریستن برآن‌چه این‌همه‌سال بر سرم رفته چه برمی‌آید؟

جلدِ دوّمِ هزار و یک‌شب چه بی‌خیر و برکت بود! جز دو سه جا باقی‌اش کشتارِ دقایق بود؛ و خب من استادِ این قتل‌های غم‌انگیزم.

+ به‌دلم افتاده «خصال و افعالِ نجیب‌زاده‌ی نام‌دارْ “دُن‌کیشُتِ مانْشی”» را شروع کنم. تو می‌گویی مابِینِ این‌همه نازنینانِ کاغذی که محاصره‌ام کرده‌اند، این‌یکی‌را هم بر سرم آوارکنم؟



Comments
یک دو سه، سگکِ کفشِ منُ ببند… اتاقی‌ست به‌طولِ 6گام و عرضِ 4گام، اگر که گام‌ها با اعتمادبه‌نفس برداشته‌شود. آشفته مثلِ فکرم، شلوغ مثلِ آرزوهایم، دلگیر مثلِ زندگی‌ام. فرش‌اش مثلِ روحم کهنه و ریش‌ریش، دیوارش به‌قدرِ طاقتِ ذهنم پس‌نشسته. لباس‌هایم گوشتِ به‌انتظارِ سلّاخی‌شدن‌اند آویخته بر قناره‌ی چوب‌رخت. لامپ در کسالتی‌مداوم می‌سوزد و شب هرگز تمامی ندارد. من شکستِ آرمان‌هایم هستم.

یک دو سه، سگکِ کفشِ منُ ببند…

اتاقی‌ست به‌طولِ 6گام و عرضِ 4گام، اگر که گام‌ها با اعتمادبه‌نفس برداشته‌شود. آشفته مثلِ فکرم، شلوغ مثلِ آرزوهایم، دلگیر مثلِ زندگی‌ام. فرش‌اش مثلِ روحم کهنه و ریش‌ریش، دیوارش به‌قدرِ طاقتِ ذهنم پس‌نشسته. لباس‌هایم گوشتِ به‌انتظارِ سلّاخی‌شدن‌اند آویخته بر قناره‌ی چوب‌رخت. لامپ در کسالتی‌مداوم می‌سوزد و شب هرگز تمامی ندارد.

من شکستِ آرمان‌هایم هستم.



Comments